داستان زندگی موزیکال من – قسمت دوم: نواختن نی و ورود به دانشگاه هنر
قسمت اول رو خوندین؟ خیلی خوب ببخشید که اینقدر طول کشید تا ادامشو بگم.یادآوری میکنم این یک اتو بیوگرافیه و بیان یه سری خاطرات و شرح داستان زندگی من،به هیچ عنوان قصد خود ستایی یا گنده گویی ندارم. نویسنده حرفه ای هم نیستم. این یه داستان واقعیه.اگه یه جاهایی رو خیلی با آب و تاب و طولانی توضیح میدم به این دلیله که به نظرم مهم یا جالب میاد و میخوام حس اون موقع رو انتقال بدم.
به هر حال،بعد از دو سال تمبک زدن احساس کردم به یه ساز ملودیک هم نیاز دارم. ریتم برام کافی نبود این شد که با کمک مادرم یه ارگ خریدم بله یه ارگ از لحظه ای که بازش کردم، شروع کردم به زدن و ور رفتن باهاش. چند ساعت یه ریز زدم تا بالاخره همون روز خراب شد.صداهاش قاطی کرد فردا مادرم رفت و تونست ارگ رو پس بده. دیگه دلمو زده بود. خیلی ازش خوشم نیومد.
پیش خودم گفتم چی کار کنم چه سازی بزنم. علاقه اصلیم تار بود ولی تو رایو یه بار شنیده بودم قیمتش حدود چهل هزار تومنه،خیلی گرون بود. نمیشد با پول تو جیبی و کمک مامان خریدش. اینی که میگم مربوط به سال71- 1370 میشه .یه مدتی بررسی کردم و دیدم نی، ارزون تره یعنی میتونم با پول خودم بخرم. صداش رو هم تو نوار فروهری که داشتم، شنیده بودم . تصمیمم رو گرفتم، چند بار رفتم مغازه ساز فروشی ولی بسته بود .پشت ویترین یه نی خوشکل سوخته کاری شده گذاشته بودند. تو خونه همش به اون ساز فکر میکردم کم کم یه جور احساس دلبستگی و بی تابی پیداکردم. سوار تاکسی میشدم نزدیکای مغازه (ساز فروشی تو خیابون اسدی بیرجند بود و فکر کنم هنوزم باشه) طپش قلب داشتم باور کنید راست میگم البته برای تمبک هم یه همچین حالی داشتم. فکر کنم کلا موسیقی برام یه چیز رویایی و فوق العاده بود تا حدی که بهش احساس نیاز و دلبستگی میکردم.
بالاخره یه روز که رفتم، مغازه باز بود، از تو تاکسی دیدم. قلبم ریخت انگار برای اولین بار با یه دختر که مدتها باهاش تلفنی صحبت کردی، قرار بذاری و ببینیش. متوجه منظورم میشید؟ به این حس میگن عشق،شیفتگی،دلبستگی،ازخود بیخود شدن و....
رفتم تو مغازه. آقاهه همون نی رو برام آورد،اینو نگفتم که وقتی از پشت ویترین نی رو دیدم فکر کرده بودم،سری فلزیش دارای زبونه ای برای تولید صداست .خوب من اصلا ندیده بودم و اطلاعی هم نداشتم، نی رو گرفتم و یه نگاهی به توش انداختم انگار آب سرد ریختن روم. دیدم این که خالیه یعنی هیچ مکانیسمی برای تولید صدا نداره، روم نشد از فروشنده سوال کنم قیمتش هم 1500 تومن بود و برای من یه خورده گرون بود.
اومدم بیرون و حس کردم این همه علاقه و اشتیاق الکی و بی مورد بوده و نواختن این ساز از عهده من خارجه. مادر بزرگم میگفت عموم(یه عموی دیگم که ما باهاش رابطه نداشتیم) جوونی هاش نی میزده. یاد حرفش افتادم، به خودم گفتم مگه من چیم کمتره اگه اون میزده خوب حتما منم میتونم صداشو در بیارم.بعد از چند روز دوباره رفتم ساز فروشی و با اعتماد به نفس و اراده قوی، یه نی دیگه که خیلی ارزون تر بود خریدم. اومدم خونه طبقه پایین قایمش کردم . در این مورد به هیچ کس چیزی نگفتم حتی مادرم.
هر روز میرفتم پایین،در رو می بستم و هی توش فوت میکردم تا سرم گیج میرفت. ایام عید بود فکر کنم هفته دوم نوروز بود چون مغازه ها هم تازه باز شده بودند، ما هم دید و بازدیدامون تموم شده بود.توی نوار "تمبک نی" آقای فروهری یه توضیحی در مورد این ساز داده بودند.نوشته بود نی را بین دندان ثنایا قرارمیدهند و با زبان در آن میدمند. من نمیدانستم دندان ثنایا کدام است بالاخره توی لغتنامه معین گشتم و فهمیدم دندانهای جلویی است. همان کار را انجام دادم هربار که فوت میکردم کلی دعا و سلام و صلوات میگفتم و از خدا درخواست میکردم کمکم کند. من آدم مذهبی نیستم ولی یه دوره کوتاه چند ماهه یا یک ساله اینجوری بودم خنده داره نه؟ پسر ساده ای بودم.
گویا خدا بهم کمک کرد و دعاها مستجاب شد(البته خودم هم دهنم سرویس شدا)و صداشو در آوردم.
میرفتم تو حموم و اگه کسی خونه نبود تو راه پله که صدا اکو بشه و نی میزدم گاهی وقت ها هم ضبط میکردم.جالب بود، دورانی داشتم. یه بار تو نوارفروشی کتاب کیانی نژاد رو دیدم و خریدم. خیلی برام مهم بود و کلی چیز ازش یاد گرفتم البته بعضی مطالب رو اصلا متوجه نمی شدم (چاپ قدیمیش کلا با الان فرق داشت).
تمام نوارای موسوی و استاد کسایی رو خریدم و دائم گوش میدادم .خصوصا موسوی که در اوج بود و هی نوار جدید میداد.استاد کسایی رو بعدا شیفتش شدم و تونستم کاراشو بزنم.
یه عکس از کنسرت اساتید خریده بودم که توش محمد موسوی هم بود. دیدم نی کوتاه تری دستشه نسبت به نی من.اون سازی که خریده بودم خیلی بلند،لاغر و تابدار بود.پیش خودم فکر کردم حتما اندازه سازم استاندارد نیست که صدای خوبی نمیده و شروع کردم به بریدن سازم.5-6 سانت از ته نی و مقداری از بالای نیم رو بریدم تا شاید صداش بهتر بشه.الان که فکر میکنم اصلا خندم نمیگیره چون هیچ امکانات و مشوقی تداشتم وفقط عطش یادگیری بود. دستگاه ها و آوازها رو با آزمون و خطا از روی کتاب "نظری به موسیقی" استاد خالقی یاد گرفتم،واقعا کتاب خوبی بود و هست. راستی نگفتم یه مدتی هم شبانه و پنهانی به همراه محسن، پسر عموم یه کلاس تئوری موسیقی میرفتیم، توی یک مدرسه دخترانه . خیلی جالب بود جزئیاتش برای نوشتن طولانی میشه ولی یادمه چراغ درست و حسابی نداشت .همه جا تاریک بود و فقط چراغ کلاس روشن میشد. استادم آقای حقگو بود که هم اکنون در اکراین آهنگسازی میخونه.جلسه آخر ایشون نیومد و شخص دیگری که بعدا فهمیدم دوست عزیز خودم آقای فریبرزمالکی بودند، به ما درس دادند و تمام مباحث گام ها و فواصل رو تو یه جلسه گفتند و رفتند. من از اون جلسه چیزی نفهمیدم مثل اینکه مشکلی دپیش اومده بود و قرار بود کلاس رو تو یه جلسه جمع کنند.ایشان، هم اکنون رئیس انجمن موسیقی بیرجند هستند. خلاصه ما به بهانه کلاس جبرانی در سال سوم دبیرستان،شبانه به کلاس موسیقی می رفتیم.اون تنها کلاس موسیقی بود که پیش از دانشگاه رفتم.
یه روز که عمو(همونی که همسایه ما بودند و برایم تمبک خریدند) پیش ما بود و داشتند با پدرم گپ میزدند و چایی! میخوردند.مادرم، که متوجه نی زدن من شده بود و نوارهای من رو پیدا کرده بود، ماجرا را در حضور عمو عنوان کرد و نوار من را پخش کرد> گفت این کاوه هست که نی میزنه . پدرم عصبانی شده بوذد که من در سال های پایانی و سرنوشت ساز تحصیل،به تفریح و ساز زدن (که تصور میکرد کار جدی و مهمی نیست) مشغولم اما با تحسین و حمایت عمو ماجرا به خیر گذشت.بعدا که تصمیم به شرکت در کنکور هنر گرفتم(اون زمان هنر شناور نبود یعنی یکی از گروهها رو باید انتخاب میکردم) پدرم خیلی منطقی صحبت کرد و وقتی دید هنر برام تفنن و سرگرمی نیست موافقت کرد و گفت:فقط وقتی با مشکل مالی مواجع شدی نگی چه اشتباهی کردم. راهت رو با جدیت ادامه بده. واقعا من کسی رو ندیدم که به این راحتی (اونم تو اون زمان که کسی نمیدونست موسیقی هم میتونه یه حرفه باشه) آینده پسرش رو واگذار به خودش بکنه.
کار موسیقی من به حدی بالا گرفته بود که در کلاس شیمی سال چهارم،زیر میز آهنگ میساختم و مینوشتم (دیگر نت خوانی را فرا گرفته بودم و با اشتیاق ملودی میساختم) شعر هم میگفتم البته بیشتر به صورت ترانه و بر روی آنها آهنگ می گذاشتم.
مجموعه ای آهنگ برای نی ساختم و در آنها تکنیک های جدید اختراع کردم مثلا وصل صدای بم به اوج و...الان نواری هم از آن قطعات که نتشان را گم کرده ام به جا مانده .به قدری نا کوک و بد صداست که تحمل شنیدنش را ندارم.
یادمه یکی دو بار برای گروه سرود مدرسه آهنگ ساختم یا نتش را نوشتم که باعث تعجب دیگران شده بود. یک بار هم در سال چهارم در روز 12 بهمن که هوا هم به شدت سرد بود و برف می بارید در مراسم سالروز ورود امام،با نی سرود جمهوری و چهار مضراب ماهور زدم و یک بنده خدایی هم تمبک زد. خیلی ستم بود اصلا نمیشد تو اون سرما ساز زد.
یادمه یه سری قطعه برای تمبک دوخطی نوشته بودم که مثلا پلی ریتمیک بود .یعنی برای هر دست یه خط نوشته بودم جالبه ها.یه کار سه صدایی هم برای سه نی نوشتم که نت نویسیش به قدری تمیز بود که توی امتحان مصاحبه دانشگاه آقای صفوت تصور کرد چاپیه و آقای هوشنگ کامکار یه نگاهی کرد و گفت: نه بابا با خودکار نوشته.
سال چهارم امتحان نهایی داشتیم(هنوزنظام قدیم بود)و من که رشته علوم تجربی می خوندم،باید خیلی جدی تلاش میکردم و دائم درس می خوندم.اما گویی اصلا حالیم نبود.میرفتم رو پشت بوم، اون قسمت بالاییش نمیدونم اسمش چیه،خونمون سه طبقه بود و از ساختمون های دیگه بلند تر.اونجا به آسمون نزدیکتر بودم.کوه و دشت زیبای بیرجند(کوه باقران) ،که زمستونا شبیه آلپ میشد، رو میدیدم، همین طور درخت های کاج باشکوه رو. کمی احساس رهایی وآزادی میکردم. اونجا از حس در بند بودن، رها میشدم. ضبط صوت رو میبردم،نوار بنان میذاشتم.عاشق صدای بنان دیوان حافظ و خصوصا رباعیات خیام بودم.البته شجریان هم خیلی گوش میدادم.دفتر و دستکم رو میبردم،اشتباه نکنید،درس نمیخوندم،نقاشی میکشیدم.به نقاشی هم خیلی علاقه داشتم.از چند سال پیش با آرش(پسر عموم)نقاشی می کشیدیم.اما من همیشه کم میاوردم.اون بر خلاف من ،خیلی با استعداد بود. بعدها هم رشته مهندسی رو ول کرد و رفت نقاشی.

بد نیست یه مطلبی رو بگم،یادمه از سال اول دبستان،یعنی به محض ورود به مدرسه.(اون موقع تهران بودم و روبروی دانشگاه علم و صنعت زندگی میکردیم،از سال سوم دبستان اومدیم بیرجند) دچار حس اسارت و دلتنگی شدم.البته نه دائم ولی این حس کلا با من بود.تو خیابون به جوانان که به نظرم آزاد می اومدند،با حسرت نگاه میکردم و آرزو داشتم روزی دوران مدرسه به پایان برسد.
این حس غربت در سالهای آخر دبیرستان به اوج رسیده بود. موسیقی، با آن دنیای وسیع و پر رمز و راز، رهایی بخش من بود.
یه روز که فرداش امتحان زیست شناسی داشتیم،کتاب زیست رو پاره کردم و انداختم دور.فیزیک رو هم که بسیار سخت بود فقط تا فصل 6(بیش از بیست فصل داشت) خوندم.شیمی هم که اصلا گوش نمیدادم.
نتایج امتحان نهایی: فیزیک 8، شیمی 5.5،زبان 7. خوشبختانه دو درس بالای 7 شامل تک ماده شد و نهایتا تونستم با نمره یازده و خورده ای قبول بشم. اما اون سال من تنها کسی بودم که تو یه دانشگاه در تهران قبول شدم.اطلاعاتم خوب بود و کنکور رو بدون مطالعه زیاد با رتبه 167 قبول شدم. تو درس طرح کاد که باید میرفتیم یه جا کارآموزی،غیبت داشتم و مدرکم رو نمی دادند(برای دانشگاه) که یه روز عموم اومد دانشگاه و سر همه مسئولین و مدیر داد زد و دعوا راه انداخت .گفت شما دارید یه هنرمند با ارزش رو اذیت می کنید به جای اینکه بهش افتخار کنید.و خلاصه مدارک رو ردیف کرد.حالا که فکر میکنم میبینم عمو حسن،خیلی به من کمک کرده.
خلاصه اومدیم تهران برای امحان عملی.صبح اول وقت ما تو دانشگاه هنر بودیم،چهارراه ولیعصر. هر کدوم از استادا برام یه شخصیت بزرگ و معنوی بودند.از اینکه از نزدیک می دیدمشون بهت زده شده بودم. توی امتحان یکی از کارای خودمو در ماهور زدم. وقتی وارد شدم آقای صفوت با خوشرویی گفت: به به یک نی هم وارد شد. چون تعداد تار و سنتورها خیلی زیاد بود.
پای تخته یه ریتم بود و یه خط ملودی و چند تا هم سر کلید. یادم نیست ریتم و ملودی رو چی کار کردم فقط گام دو ماژور رو خوندم که تو برگشت گیر کردم و سرکلید ها رو هم بلد نبودم حتی یه سی بمل سر کلید رو هم نتونستم بگم چه گامیه.
تمام آهنگهایی رو که ساخته بودم،نتش رو نشونشون دادم.اونا هم با دقت نگاه کردند سه نفر بودند:شریف لطفی –هوشنگ کامکار و داریوش صفوت.صفوت گفت یه دلکش بزن منم زدم البته از خودم چون ردیف نزده بودم، ولی تمام نوارهای سنتی رو تقریبا حفظ بودم و از رو اونها یاد گرفته بودم. شریف گفت اینجا جایی داری گفتم نه اگه قبول بشم میرم خوابگاه،گفت پس تا بهمن یک کم تئوری بخون تا اگه ازت پرسیدند بلد باشی.یعنی در واقع اوکی رو همون جا داد ولی من باورم نشد تا نتیجه ها اومد.
|
+| نوشته شده توسط
کاوه سروریان در جمعه 8 خرداد1388
|