تبليغاتX
کاوه سروریان
آشنایی با آثار کاوه، عکسها، مطالب خواندنی و نظرات و انتقادهایی به زبان طنز در رابطه با موسیقی
 نمونه هایی از آثار کاوه سروریان

نمونه هایی از آثار کاوه سروریان

این پست به درخواست بسیاری از دوستان و دشمنان آورده شده است.

خیلی ها دوست دارند بدونند این بابا که این قدر؟؟؟ از کارهاش تعریف میکنه اصولا چیزی بارش هست یا نه. باید توضیح بدم که به هر حال هر مادری از فرزند خودش هر چند کور و کچل و خنگ باشه تعریف میکنه .و هنرمند هم از اثر خودش لابد خوشش میاد که دست به تولیدش میزنه.البته تو کشور عزیزمون هیچ چیز حساب و کتاب نداره و بسیاری به دلایلی غیر از تواناییها و علایق شخصی دست به خلق آثار به اصطلاح هنری میزنند و چون جامعه بهشون چیزی نمیگه به کارشون ادامه میدهند . چه بسا کارشون بسیار ضعیف باشه یا اصلا دوره ها ی لازم رو نگذرونده باشند و با یه میان بر قشنگ وارد دنیای هنر بشوند. عجیب تر اینجاست که کارشون هم میگیره.

به هر حال من تصور نمیکنم جزو این گروه باشم و بسیاری از کارهام بایگانی شده و در جامعه هنری هم برو بیایی ندارم.

کار اولی که برای دانلود و طبعا شنیدن میذارم مربوط به کنسرت موسیقی معاصر هست در تالار رودکی در سال 1387 و به همراه حمزه یگانه (نوازنده چیره دست پیانو و آهنگساز )اجرا شده. این آهنگ قسمت سوم از مجموعه "سه آهنگ کوتاه ایرانی" است که تنظیمی از تصنیف بهار دلکش میباشد. در این کار سعی شده تکنیکهای مدرن آهنگسازی با نغمات اصیل ایرانی درهم آمیزد و  نمونه ای از ایده های مدرن آهنگسازی کلاسیک به سبک ایرانی ارائه شود .

از آنجایی که بیشتر آهنگسازان گذشته برداشت خیلی دور و کمرنگی از موسیقی ایرانی در آثارشان ارائه داده اند،بر آن شدم تا در آثار کلاسیکم (آهنگسازی کلاسیک به سبک غربی) نگرشی نزدیکتر به موسیقی ایرانی داشته باشم و شما در این کار اوج نزدیکی به موسیقی سنتی ایران را میشنوید تا جایی که از فواصل ایرانی (ربع پرده) نیز استفاده شده و آهنگی در آواز ابوعصا که ظاهرا با سازها و هارمونی غربی همخوانی ندارد، دستمایه قرار گرفته است. این آهنگ به صورتی نوشته شده که نوازندگان خارجی نیز قادر به اجرایش هستند

کارهای دیگری از این قبیل دارم که یکی از آنها به نام "فانتزی دشتی برای فلوت و پیانو" در فستیوال جهانی اوکرایین سال2003 اجرا شد و مورد استقبال فراوان قرار گرفت(یعنی براوو گفتند).

اجرای لایو(زنده) حال و هوای خود را دارد و بدور از دستکاریهای دیچیتالی و استودیویی برای مخاطب نواخته میشود .در عین حال بهترین و بی عیب ترین صدا و اجرا نیست.صدایی که میشنوید صدای سالن است و هیچ افکتی ندارد والبته کمی گنگ و محو است.

بد نیست بدانید مجموعه ای از کارهای حمزه و من(برای فلوت و پیانو) که در کنسرتهای آوینی و رودکی و رسیتال سال 1382  نیز اجرا شد در استودیو ضبط و میکس شده و آماده انتشار است. دانلود کنید

بهار دلکش- کنسرت تالار رودکی 1387


چهار مضراب ماهور از مجموعه "کوارتتهایی برای نی"

این آلبوم که چند بار در شرف انتشار بوده و به دلیل وسواس من و مشکلات دیگر هنوز منتشر نشده، از کارهایی است که خیلی دوست دارم  به دلیل تواناییهایی که از ساز نی در آن ارائه شده و به نوعی دین من نسبت به این ساز آسمانی است.

ایده این اثر بهره گیری از تکنیکهای علمی آهنگسازی(هارمونی-کنترپوان) برای خلق اثری کاملا اصیل است. هارمونی در خدمت مقامهای ایرانی است و کنترپوان جلوه هایی از قابلیتهای پولیفونیک(چندصدایی) موسیقی ایرانی را به نمایش میگذارد. در کل صدایی میشنوید که پیش از این در موسیقی ایرانی شاید شنیده نشده باشد. از تمامی قابلیتهای ساز نی در کوکهای مختلف استفاده شده.

ایده اصلی کار مربوط به سالهای 1376-77 میباشد . حتی به چند نوازنه نی تمرینهایی داشتیم و قرار بود به صورت کنسرت اجرا شود .

در کل آلبوم سعی شده کمی هم به ذائقه مردم توجه شود. در این راستا از نغمات محلی ، ملودیهای شناخته شده و خاطره انگیز و سازهای کوبه ای مانند دایره ،تامبورین ،مثلث،زنگ و تمبک هم استفاده شده است.

در آهنگهای مختلف ایده های متفاوتی بکار رفته که شما یکی از آنها را میشنوید دانلود کنید

چهار مضراب ماهور-ابولحسن صبا؟-کوارتت نی

از خواندن نظرات شما بسیار خوشحال میشوم

با سپاس

|+| نوشته شده توسط کاوه سروریان در چهارشنبه 13 آبان1388  |
 عکس هایی از گذشته

عکس هایی از گذشته


این عکس  مربوط به دوره دانشجویی منه در خوابگاه دانشگاه هنر (پردیس کرج) حدود سالهای1373-74 اون موقع اطراف دانشگاه بیابون بود و حتی توی محوطه آسفالت هم نشده بود. اتاق ها بسیار شیک و بزرگ بود در واقع ساختمان آموزشی بود که کرده بودند خوابگاه و الان هم توش کلاس برگزار میشه

تو هر اتاق دو نفر بودیم و چون تعداد کم بود به هر کدوم یه سماور هم دادند و یه فرش تخت ها و میز و پاتختی و کمد تماما چوبی بود و هر نفر یه چراغ مطالعه هم داشت.

نو آشپسخونه! هم یه یخچال و گاز برقی بود(تا اون موقع من گاز برقی ندیده بودم)

وقتی برق میرفت یا زمستونا که سرد میشد شوفاژ برقی هم داشتیمبه به دستور شریف لطفی به هر اتاق یه چارختی و گیره لباس هم دادند که شرت و ....تامونو اونجا پهن کنیم.حتی گاهی به ما سهمیه شکر و پنیر و صابون هم میدادند.

خلاصه اوایلش خیلی خوب بود چون خلوت بود و همه دور هم بودیم ساختمان آموزشی کنارمون بود.ترم اول یادمه هنوز اون ساختمون کامل نشده بود و طبقه آخر ساختمون آموزشی شده بود خوابگاه بچه ها ما که اومدیم جا نبود یه اتاق از طبقه پایین  که قبلا کلاس استاد پایور بود دادند به ما .

اولین روز شروع کلاسا ما چند نفر ورودی جدید تو اون اتاق با لباس زیر نشسته بودیم و چایی میخوردیم که یهو آقای پایور و هوشنگ ظریف در رو وا کردند و همه مون متعجب شدیم.فکرشو بکنین آدم با پیژامه مشغول خوردن صبحانه باشه و یهو استاد پایور با اون همه ابهتش وارد بشه.

ولی در کل خیلی خیلی دوره خوبی بود بچه های هم کلاسیم الان هرکدوم یه کاره ای شدند (بیشترشون مدیر گروه هستند!) نوازنده های خوبی داشتیم خانوم ثمر بخش(مسئول آموزش )میگفت 73ایا از همه گروهها بهتر و شیطون ترند.

گاهی دور هم جمع میشدیم و ساز میزدیم گاهی هم ورق بازی میکردیم ولی من اکثر شبا میرفتم پیانو ،سلفژ، آهنگسازی یا فلوت تمرین میکردم.سخت بود ولی باید انجام میدادم.

ما تو گروهمون 2تا نوازنده نی داشتیم :من و محمد که با توجه به گله هایی که تو پست های قبلی بهم شده بود فامیلش رو نمیگم. محمد آدم کوچولو و سیاه چرده ای بود که لحجه علی آباد کتولی! داشت.دائما پلک میزد ولی شم خوبی در برقراری ارتباط با دخترها داشت و گاهی سعی میکرد تجربیاتش رو به من هم یاد بده که البته من هیچ وقت یاد نگرفتم.ما دوستای خوبی بودیم .گاهی که سر کلاس افشار نیا اون نیش رو نمیاورد استاد میگفت خوب حالا نیو بده فلانی چند تا پک هم اون بزنه.

الان ایشون خارجه و با یه دختر خانوم زیبای جوون اروپایی ازدواچ کرده.

این عکس تو اتاق محمد که نقاشی هم میکرد گرفته شده. و نمایی از فضای اون دوره از زندگیمه.

عکس های دیگه ای هم از اون دوره هست که شاید صحیح نباشه در ملا عام نشون داده بشه





این عکسه مربوط به کنسرت موسیقی معاصر است به همراه حمزه یگانه سال 1387آذر در دانشکده هنرهای زیبا تالار آوینی این برنامه چند ماه قبلش در تالار رودکی اجرا شد و مورد استقبال قرار گرفت و بای همین تصمیم گرفتیم برنامه رو در یکی از بهترین سالن های ایران (برای موسیقی) و با شرایط مناسب دانشجویان مجددال اجرا کنیم.

این اجرا به صورت دی وی دی ضبط شده که کیفیت خوبی هم داره ولی جدیدا به صورت صوتی در استودیو ضبط کردیم و در آینده ای نزدیک منتشر میشه(در ایران یعنی حدود 4 سال دیگه )


این عکس ها رو یه خبر نگار گرفته و من اصلش رو ندارم چند ماه پیش تو یه سایت مال سوره دیدمشون به نظرم عکس های خوبیه اونم تو اون تاریکی و با اون همه حرکت هایی که من داشتم


کنسرت آوینی-2 



خوب حالا که دور همیم و داریم چایی میخوریم و عکس های گذشته رو میبینیم شما که غریبه نیستید اینم یه عکس ولنگ و واز در  پارک جمشیدیه در حالیکه برف بسیار شدید میومد. لازم به ذکره من عاشق برف و مناظر برفیم

ایشالا در پست بعدی اگه قسمت شد یه سری از عکسهایی که از مناظر زیبا گرفتم رو نشون میدم


این عکس ها به درخواست یکی از عزیزان که کامنت گذاشته بود: "بابا اومدیم خودتو ببینیم شما هم که همش تو آشپزخونه ای" گذاشته شده. از اونجایی که من خیلی به این کارای اینترنتی وارد نیستم و خسته هم شدم عکس های جالب دیگه رو بعدا میارم.

خیلی دوست دارم به پیشنهاد یکی دیگه از دوستان که میخواست نمونه کارهامو بشنوه تا ببینه این همه ادعا؟؟؟ و تعریف؟؟؟ که من از خودم میکنم صحیحه یا نه، عمل کنم اما بلد نیستم فایل صوتبی رو بذارم یعنی حوصلش رو هم ندارم ولی اگه کسی بتونه تو کامنتا یه توضیح دقیق و راحت بده تا یاد بگیرم این کار رو هم میکنم.

با سپاس

|+| نوشته شده توسط کاوه سروریان در دوشنبه 11 آبان1388  |
 گلچینی از کلاه های گذاشته یا برداشته شده

گلچینی از کلاه های گذاشته یا برداشته شده

چند روز پیش داشتم پیش خودم فکر میکردم چرا برنامه ها و ایده هایی که در کارموسیقی دارم خوب پیش نمیره. کلی کار هست که باید انجام بدم و چند کار هم هست که انجام دادم ولی منتشر نشده،یه کارایی هم هست که دوست دارم انجام بدم ولی نمیشه.فکر کنم روابط عمومیم خوب نیست، شایدم زرنگ نیستم که واقعا طبق تعاریف ایران نیستم.به هر حال یه کسایی رو(نه کسایی رو) میبینم که (به قول یارو گفتنی!) هیچی بارشون نیست ولی کارشون خوب گرفته. به هر حال باید پذیرفت، آدمی که خیلی خودخواه و پررو و پرمدعا نباشه دیگران هم آنچنان بهش بها نمی دند و چه بسا سوژه ای خوب برای سوء استفاده باشه. به هر حال تصمیم گرفتم این افکار پریشان رو روی کاغذ که نه روی مونیتور بیارم شاید به یه نتیجه ای رسیدم و یا حداقل دلم خنک شه یا شاید شما یه راهنمایی یی! نصیحتی، بدوبیراهی، خاطره ای برام نوشتید.

به همون دلایلی که گفتم من زیاد فعالیت گسترده ای در سطح اجتماع ندارم و سعی میکنم از بازار کاری تا جایی که میشه فاصله بگیرم، با این حال تو بیشتر پروژه هایی که انجام دادم کلامو برداشتن یا کلاه سرم گذاشتن.

خیلی هاشو یادم رفته ولی سعی میکنم اونایی رو که یادمه فهرست وار بگم:

الف-خیلی سال پیش با این آقایون خواجه نوریهای خال تور که مثلا گیتار میزنند، در اولین و آخرین جشنواره موسیقی پاپ فلوت زدم. چه بساطی بود نورهای رنگ و وارنگ،فیلم برداری مفصل و کلی تماشاچی.ما هم تی شرت وشلوار جین مشکی پوشیده بودیم ،بهم گفتند تو لاغری اندامت خوبه باید وایسی.یه جا هم قرار بود چند میزان ایمپروایز کنم و با اشاره آقا(خواجه نوری) تموم کنم. مث اینکه حدود 10 دقیقه بداهه نوازی کردم واصلا متوجه اشارات اونا نشدم.اون شب خانوم گوگوش هم تشریف داشتند.خلاصه بماند بعد از کنسرت دیگه پیداشون نشد و از پول هم خبری نبود که نبود.

ب-یه شاگرد داشتم (تو اون خونه مجردیه که قبلا صحبتشو کرده بودم) که سن و سالی داشت و مکانیک بود میومد برای کلاس تمبک.ده جلسه اومد و یهو نیومد و منم روم نشد بهش زنگ بزنم و پول بخوام.از این موارد زیاده حالا یادم اومد :در دوره دانشجویی من میرفتم منزل استاد آ.م(منیاتوریست مشهور) بهش فلوت درس میدادم.یادمه دوازده جلسه با سختی زیاد(دانشگاه اون موقع وسط بیابون بود) رفتم و هر جلسه یک ساعت خصوصی تدریس کردم و نیاز به پول هم داشتم ولی روم نمیشد به استادی با اون همه کبکبه و دبدبه چیزی بگم.آخرش هم از شهریه کلاس خبری نبود.باورتون میشه یه آدم مشهور و متمّول اینجوری مفتخوری کنه.البته کاوه جان ،کاوه جانش همیشه به راه بود.شاید فکر میکرد همین که به استادی مثل اون دارم درس میدم برام کافیه!

پ-یه آقایی بود به نام پویا خانمحمد بیگی که مثلا گیتارمیزد و یه کتابهای مسخره ای هم منتشر کرده بود.تو آموزشگاه کانون(آموزشگاه دوستم آقای بینایی) حدود 7-8 سال پیش با هم آشنا شدیم.این آقا که خیلی هم اظهار رفاقت میکرد،یه شب تماس گرفت و خواست برم برای آلبومش که تو استودیوی خونگیش ضبط میشد، فلوت و نی بزنم.خلاصه من دو شب و هر شب به مدت 7-8 ساعت رفتم وکلی براش سولو زدم.اصلا خیلی جاها رو خالی گذاشته بود که من براش یه ملودی ردیف کنم.

درست یادم نیست 6 یا هشت ترک بود.حتی یه جاهایی براش سه تارهم زدم.بعد از دو هفته پس از تماس های مکرر من که باز هم نیاز شدید به اون پول  داشتم ،ایشان چهل هزار تومن برای من فرستادند در حالی که طبق دستمزد های اون موقع حدود ده برابر این باید میداد.من فوری بهش زنگ زدم و پولش رو بهش برگردوندم.

ت-یه موزیک فیلم برای شرکت معظم سیمافیلم ساختم،یه تله فیلم به اسم"رنگ زیتون کال".از شبکه اول هم پخش شد.قرار بود هفتصد هزار تومن (که تو اون زمان هم کم بود) بابتش بدند.الان هم قراردادش رو دارم.تهیه کنندش هم از اون تسبیح بدستای ریشو بود.یادمه برنامه آفتاب شرقی، که قبل از اذان ظهر پخش میشه، رو هم میساخت.خلاصه بعد از یک سال! 150هزار تومن داد و بقیش رو بالا کشید.اون 150 تومن رو هم بعد از اظهار نامه  دادگاه داد، ولی کاری کرد که من از پیگیری پشیمون بشم.

ث- یه شاگردی داشتم که از فامیل های دورمون بود،کلاس فلوت میومد ولی دلش میخواست خواننده بشه.من اون موقع ها کار پاپ هم میساختم (و حتی میخوندم).به من سفارش یه آلبوم پاپ داد و من رو کلی سر کار گذاشت.براش چند تا کار ساختم اونم یه چک به مبلغ 700000تومن داد(به عنوان پیش پرداخت) که بعدا برگشت خورد . حتی پول کلاسش رو هم نداد.یه کارت صدای خوب داشتم،گفت میخرم،برد و دیگه پیداش نشد.به توصیه دوستا یه شکایتی هم کردم ولی روحیه پیگیریش رو نداشتم.

ج-مستند اشک پنهان رو که یادتونه، برنده بهترین موسیقی فیلم جشنواره صدا و سیما شده بود.خوب  بابت اونم هیچ پولی نگرفتم.یعنی ندادند.موسیقی رو ورداشتند و رفتند به امان الله که همیشه یار آدمای دزده.

چ-.............

از این موارد بازم هست که نمیشه گفت یا حوصله اش نیست. اصولا من ازطرح مسائل مالی  به شدت گریزانم.حتما به خاطر ناکامی هاییه که داشتم. سعی میکنم اونها رو فراموش کنم. اما فکر کردم شاید بد نباشه یه بارم که شده تعدادی از این موارد رو بازگو کنم.

اصولا بسیاری ازچیزایی رو که میخوام فراموش کنم، اینجا در این وبلاگ مینویسم.

 به هر حال این داستان هنوز ادامه داره و در همین لحظه مبالغی هست که صدا و سیمای ج.ا.ا بابت یه ترانه کودک از بنده بالا کشیده است.

تذکر:پس از چندین سال تجربه به عنوان یک پیش کسوت توصیه میکنم از این کلاه های ایمنی که تو تصویر میبینید استفاده کنید و حتما بندشم خوب ببندید!

امیدوارم شما یه همچین خاطره های مسخره ای نداشته باشید.

 منتظر خوندن نظرهاتون هستم

سپاس

|+| نوشته شده توسط کاوه سروریان در پنجشنبه 9 مهر1388  |
 ماجرای خونه مجردی و جشنواره فجر و...

ماجرای خونه مجردی و جشنواره فجر و...

سال 77 بود فکر کنم ترم آخر دانشگاه بودم،از خوابگاه که کرج بود اومده بودم بیرونو با چند تا از بچه های موسیقی دانشگاه تهران و یکی از بچه های هنر که از یه سال قبل خونه مجردی گرفته بودند،هم خونه شدم.از این خونه قدیمیا که پله میخوره میره بالا باز پله میخوره میره آشپزخونه بازم پله میخوره میره اتاق بالایی بازم ...میره انباری یه تراس بزرگم داره که جون میده واسه گل کوچیک.طرفای میدون توحید اون خیابونه چیه؟ اسمه این قاضی ترسناکه است، آها  خیابون مرتضوی، پشت قنادی تیفانی که خیلی معروف بود.

فرصتی شد که یه کم از اون دوره زندگیم که یه سال طول کشید بگم. البته من حافظه خوبی ندارم و اغلب اسما رو فراموش میکنم ولی سعی میکنم در طول نوشتن یادم بیاد.

طبقه پایین ف.م. و ا.ر  مثه یه زوج موفق و افسانه ای زندگی میکردند. ا.ر. .... میزد و میزنه  و الان کمی مهم شده و کلی شاگرد داره و کنسرت و آلبوم هم میده. باید بگم به طرز وحشتناکی پیله بود یعنی پشتکار داشت و به همون طرز هم لهجه اصفهانی داشت و اصولا پسر بسیار خوب و لاغری بود.  ف.م. در کل آدمی بود که باید در موردش یه کتاب نوشت. .... میخوند،بازیگری،نمایشنامه نویسی، گریم و رقص و کارهای عجیب دیگه مثل ساخت و فروش داروهای گیاهی و آشپزی و خونه داری از توانایی های مهم او بود.فکرشو بکنید رشته .... رو ترم شش ول کرد اومد......بعد از فوق هم تو دانشگاه درس میداد و طراح حرکات موزون درنمایش ها هم بود.آدمی بود با اطلاعات و مطالعه بسیار زیاد.برای همه چیز اسم گذاشته بود هر گلدونی یه هویت مشخص داشت.ماها هم نسبتهای فامیلی داشتیم مثلا  ا.ر عمو یا دایی من بود حتی خونه هم اسم داشت رو زنگ نوشته بود:ت..... به نظر من ف.م. شخصیتی غیر قابل تغییر و دنیایی جالب و عجیب داشت .آدم حساسی بود با کلی تجربه و از همه ما هم بزرگتر بود.

طبقه بالا بزرگتر بود و چهار نفر رو در خودش جا داده بود:ح.ع که بیرجندی بود و .... میزد و در هنرهای زیبا درس میخوند و چند سالی بود با هم رفیق بودیم.آدم بسیار بسیار شوخ با لهجه ای نافرم و کاراکتری جالب که شاگرد و مرید س.... بود و هست.اصولا آدم متعصبی بود و به این راحتی نمیتونستی نظرش رو عوض کنی.قد کوتاه با شکمی...حالا بماند داره شبیه غیبت کردن میشه.ولی خوب بلد بود پول دربیاره و انسانی خود ساخته بود.ش.ج نوازنده .... و کُرد، سال بالایی من تو دانشگاه هنر بود.آدم دردمندی بود اکثر مواقع شاکی بود.به دلیل کم بودن شاگرد ....،ارگ درس میداد متد جان تامسون که این مایه شوخی و طعنه ح.ع. شده بود چون این متد خیلی کودکانه است.اصولاح.ع خیلی با ش.ج شوخی میکرد واین باعث خنده همه میشد.

ش.ج شبها تو سُفره خونه ساز میزد. پول خوبی میگرفت و با اون پول به خانوادش در .... کمک میکرد.آدم رنج دیده ای بود، به کار خونه خیلی اهمیت میداد و عینکی ته استکانی داشت که البته بعد ها عمل کرد.ب.د نوازنده سنتور همکلاسیح.ع و اهل ......بچه باحالی بود خانواده اصیل و با کلاسی هم داشت اون وقتا مشخصه اش  ریش بلند و عینکی بود که عین جوونیای مشکاتیان نشونش میداد.ب.د  اصولا زیاد تو خونه کار نمیکرد و این باعث اعتراض همیشگی ش.ج شده بود.

اما ب.د اهمیتی نمیداد و میگفت هماهنگه. دراز میکشید و وقتی میگفتیم ظرفا نوبت تویه یا هرچیز دیگه میگفت:هماهنگه.بعد ها سعی کرد یه چیز دیگه هم بگه و میگفت ردیفه.الان تو .... یه آموزشگاه موسیقی زده .

خلاصه کاراکترها و وضعیت اونجا جوری بود که همیشه یه چیزی برای خندیدن پیدا میکردی. در کل خیلی جالب بود، هر کی یه شخصیت کاملا مجزا و جهان بینی خاص داشت. من جوون ترین و بی تجربه ترین عضو این جمع بودم و شخصیتم مثل بقیه کاملا شکل نگرفته بود، هنوز هم تصور میکنم شکل نگرفته.

یه اتاق جدا(که پله میخورد میرفت بالا)داشتیم که شده بود کلاس و هر روز یکیمون اونجا درس میداد.یه کارت چاپ کردیم و روش نوشتیم آموزشگاه موسیقی پ...اون وقت ها این قدر آموزشگاه رسمی موسیقی وجود نداشت. رو زنگ طبقه بالا هم کلید سُل کشیدیم ونوشتیم:پ....

خنده داره ها، طبقه پایین ت...،بالا پ.... ش.ج آخر شب میومد خونه، با کت و شلوار سفید و دسمال گردن قرمز.گاهی با مطربای سفره خونه دعواش میشد و نارحت بود،گاهی هم شاباش به دلار میگرفت و خوشحال.اما اصولا یه غمی تو وجودش بود.چون شبا تو خواب حرف میزد،میرفت تو اتاق کوچیکه(در واقع انباری)میخوابید.روزها هم من اونجا چهار،پنج ساعت فلوت میزدم.من همش دنبال آرزوهام در موسیقی بودم.و البته چالشهای فلسفی،اجتماعی وعشقی هم داشتم که اوقاتم رو تلخ میکرد.

یکم هم از خودم بگم:ک.س خیلی لاغر و اون موقع عینکی بودم.آدمی بودم که تکلیف زندگی و کارم رو نمیدونستم(بلاتکلیف).خیلی خام و از همه کم تجربه تر

یه روز فراخوان جشنواره موسیقی فجر در بخش آهنگسازی رو دیدم. جشنواره چهاردهم، سال 1377.قطعه ای برای کوارتت زهی ووو.

ده روز مهلت داشتم،تصمیم گرفتم شرکت کنم.بدون پیانو یا سینتی سایزر یا کامپیوتر.البته ارگ کاسیوی ش.ر بود.این دومین سالی بود که درجشنواره، بخش آهنگسازی اضافه شده بود و فکر کنم آخرین سال هم بود.سال قبلش شهرام مظلومی  برنده شد و ده سکه جایزه گرفت، کارش رو هم اجرا کردند.من هم به شدت دوست داشتم کارم اجرا بشه.خلاصه ساختم وتحویل دادم و برنده شدم:کوارتت دشتی.

 روز اختتامیه رفتم تالار رودکی صدام کردند و رفتم اون بالا.چند نفر اونجا بودند یه نفر ریشو هم پشت میز جوایز بود و هی داشت دنبال لوح من میگشت.آخرش درگوشی گفت لوحت نیست حالا برو روبوسی کن بعد از برنامه جایزتو میدیم.خوب یادم نیست اساتید کیا بودند.من هم رو بوسی کردم و با دست خالی انگار که یه لوح نامرعی دستمه تعظیم کردم که باعث خنده تعدادی از حضار شد.

بعد از جلسه بین داورا و مسئولان سالن دعوا شد و من با ترس و لرز رفتم پشت صحنه ویه کارگر یه کیسه پر از سکه آورد وبا لهجه آذری گفت کوارتِ دشتی،کاوه سروری بیا بگیر سکه میخای دیگه لوح به چه دردت میخوره ،از توش دوتا سکه به من داد و گفت یه جعبه هم از اون یکی کیسه بردار.

خلاصه چند بار به انجمن موسیقی تماس گرفتم که جواب سر بالا دادند.نارحت شدم و دیگه تو هیچ جشنواره ای شرکت نکردم لوح رو هم نگرفتم خب جوون بودم و کلم داغ بود.

پریروز رفتم انجمن و ماجرا رو گفتم و خواستم یه گواهی بدند شاید خارج از کشور به یه دردی خورد. ری اکشنشون خیلی جالب بود، فکر کردند مال یکی دو سال پیشه. یکی به انبار زنگ زد گفت لوح فلانی مال سال 1387... وقتی گفتم نه سال 1377 گوشی رو گذاشت و گفت یعنی تا حالا نیومدی لوحتو بگیری.یکی دیگه هم اصولا فکر کرد دارم دروغ میگم(نکه این دوره زمونه مُده) خلاصه یه کاری کردند که برم ده سال دیگه بیام.

فقط این نیست که، ماجرااز اینجا شروع شد که یه ماه پیش تو اینترنت برخوردم به اسمم تحت عنوان برنده بهترین موسیقی متن تولیدات صدا و سیما در سال 83برای فیلم مستند اشک پنهان.خیلی تعجب کردم چون این کارو 6،7 سال پیش ساختم و اجرا کردم و کارگردان کارو برد و گفت ازش استفاده نکردیم و غیبش زد و پولی هم نداد اصولا. قضیه رو برای یکی از دانشجوهام در رشته سینما(موسیقی فیلم درس میدم) گفتم و اون که در قسمت حقوقی سازمان بود پیگیری کرد و بعد از چندین سال لوح کذایی رو بهم دادند با امضای ضرغامی که معاون امور مجلس و استانها بود.حالا که صحبت پول شد، یه کار هم قبل از اون برای سیما فیلم ساختم که از شبکه اول پخش شد(فیلم داستانی رنگ زیتون کال) باید بگم پول اون کار رو هم حاج آقا(تهیه کننده مومن کار) بالا کشید.وووو   

 شاید اگه تو اون جشنواره کذایی(بین المملی فرج) شرکت نکرده بودم حس بهتری داشتم. ولی در عوض سال2003 تو جشنواره بین المللی اوکرایین  کارمو اجرا کردند(فانتزی برای فلوت و پیانو) و تنها کاری بود که با براوو و استقبال اساتید اونجا روبرو شد و حتی چند دانشجوی ایرانی اونجا پیام تبریک پروفسور دانشگاهشون رو برام آوردند که برام کلی ارزش داشت و باعث تقویت روحیه ام شد. اصلا انتظار نداشتم چون کار کاملا فضایی ایرانی داشت.

 حالا که فکر میکنم هیچ کدوم از اساتید ایرانی که داشتم به خودشون زحمت ندادند از کارم تعریف کنند.حتی به کنسرت هام نیومدند و حتی بعضی هاشون پشت سرم بد و بیراه هم میگن و چشم دیدنمو ندارند.قبلا توضیح دادم شاید چون آدم مستقلی هستم و نوچگیشونو نکردم.این باعث میشد گاهی به خودم و تنها توانایی ای که دارم شک کنم. تنها شخصی که منو تشویق کرد و بهم اعتماد به نفس داد شاید باورتون نشه علیرضا مشایخی بود. در حالی که من بجز یه کلاس دانشگاهی، هرگز شاگردش نبودم.

میخواستم چند تا عکس از اون دوره بزارم تا مطلب یه کم جالبتر بشه ولی از موقعی که عکس های خصوصی ضبط کار افتخاری چندین بار تو روزنامه ها چاپ شد یه کم دست و دلم میلرزه البته اسکنرهم ندارم.

از بابت سانسور ها هم معذرت میخوام همین جوریش هم به خیلیها بر خورده.

همه که مثل من فکر نمیکنند.اینجا کسی اهل شوخی و مذاح نیست. خیلیها شخصیتی دارند که بسیار جدی و مهم است و  یا دوست ندارند جزئیات زندگی گذشتشونو مردم بدونند. خوب حق دارند من هم یک کم بی خیال و بی ملاحظه هستم. البته همه باید اینو بدونند که اینها تصورات و ذهنیات من از مسایل هست شاید اصلا اون آدما این شکلی نباشند و کمی هم شوخی توش هست.

خلاصه هر چی سعی میکنم آزادانه هر چی خواستم بگم نمیشه.ای کاش  داستان نویس بودم و برای خودم شخصیت های تخیلی میساختم.

  

 

 

 

 

 


|+| نوشته شده توسط کاوه سروریان در جمعه 13 شهریور1388  |
 شجریان و باقی مسایل

 

هزاران شکوه دارم، نیک می دانی،

از این بیداد از این حرمان،

از این نیرنگ بی پایان،

ولیکن باز خاموشم.

 

نمی دونستم با چی شروع کنم الان چند ماهه  پس از این توطئه اسراییل و ووآ، حسابی پکرم از این دختره هم  شاکیم که خودشو به مردن زد و اون یارو حجازی که قوطی رب گوجه دستش بود. اونایی هم که این مردک موسوی از انگلیس آورده تفنگ داده دستشون خیلی جنایتکارند. این دانشجوهای کوی( اون شلوغ کن هاشونو میگما) اونا دیگه چرا در اتاقاشونو شیکوندن، بابا اینا اموال عمومیه.نکنین این کارا رو. منکه میگم باید همه این هفتاد میلیون ارازل و جیره خوار بی بی سی  پرژیا رو بگیرن رافت و عطوفت  دینی رو بهشون بچشونن اگه نخوردن با سرم یا اینجکشن بهشون بدن تا درسی بشه برا بقیه جامعه. اون جمله مو زون رو هم همین الان بداهه گفتم تا دیگه چیزی بعدش نگم ولی قلمم لقه دیگه یهو مینویسم.


 

درود بر استاد شجریان که حرف دل هنرمندان و هنردوستان را با شجاعت و قدرت بیان کرد.باید گفت به نیابت از مردم هنر دوست  این شکایت رو کرده . چون ما هم مدتهاست از پخش صدای ایشان در این آشغال دونی بو گندو خسته شده ایم.

شجریان در مورد کسب اجازه از هنرمندان و پرداخت حقوق مادی آنان در هر نوبت پخش هم سخن گفته- که البته باید همه هنرمندان، هزار سال پیش اینو یاد آوری میکردند- که بسیار بجا  منطقی و قانونیست. این امر در جوامع منحطط غغغغربی نیز اجرا میشود چه رسد به حکومت عدلِ مطلقه لازم الاطاعهِ مشترک المنافع ِمردمسالارانهء مسلمین جهان(عج) که تمام امور قانونی و طبق قانون منطبق بر اصول قانونی و ملاحظات کاملا قانونی ، قانون مدارانه و قانونمند است. همان طور که میدانید در این مدینه فضله ای (ایران) حقوق همه مراعات میشود و هر کسی حق دارد حتی حتی نفس نیز بکشد البته مشروط بر کسب مجوزهای لازم از مراجع ذی صلاح. بنابر این چرا باید آثار هنرمندان  بدون اجازه و پرداخت پول پخش شود.البته صدا فالش و سیمای منحوس ِ ج.ا.ا  میگوید ما باید برای پخش این آثار مذموم و خلاف شرع  مبلغی نیز دریافت کنبم  که جای بحث دارد.

 خارج از شوخی، در واقع تمامی هنرمندان باید از این اقدام حمایت کنند تا قانون رعایت شود و بدانند هنر موسیقی به این کشکی ها هم نیست که تا حوس کردی یه سی دی برداری و رو آرم برنامه بذازی یا به عنوان موزیک متن یا بعد از سخنان حکیمانه! یا به مناسبت یک افتخار(تِرِکمون) ملی استفاده کنی و آخرشم اصلا موزسین ها رو جزو آدم ندونی و مثل زن روسپی باهاش برخورد کنی که البته جای بحث داره.

باور کنید هنرمندان از پایین ترین حقون مادی و معنوی برخوردارند. به جز عده ای از هنرمندان سرشناس که طی سالها خدمت به هنر و فرهنگ و سوپراستار بودن، به مکنتی هم دست یافته اند و یا اونایی که باباشون پولدار بوده. بقیه آس و پاسیم بی خیال....که جای بحث داره

این بی شرم ها، این بی آبروها هنوز دارند کار استاد رو از بلندگوی کثیفشون پخش میکنند آخه آدم میتونه چقدر بی فرهنگ و بی حیثیت باشه اونم رسانه ملی با اون همه تشکیلات و بودجه و حمایت و ..... یه حرمتی چیزی برای خودتون قایل بشین بابا. چرا نمیرین کارای  مخ .....(ببخشید شوخیه دیگه) رو پخش کنید اون که فامیل  آقا ست و از عناصر مخ  لس به معنای فارسی آن است . صدا و قیافشم با نمکه(که البته جای بحث داره)  دکتری هم از انگلستان (حالا مثلا) گرفته، براتونم شاخ نمیشه پس فردا، هر چیم بگید میخونه در مدح هر کی.البته اینها دنبال کسب محبوبیت با استفاده از حمایت و همراهی چهره های محبوب هستند  که اگه تا حالا با اکراه کسانی این کارو میکردند دیگه الان خیلی بعیده.ناچارند از تکنیک قدیمی ستاره سازی و هنرمند تراشی استفاده کنند. که تازه بعد از کلی زحمت اونا هم امر بهشون مشتبه میشه و واسه خودشون دم در میارن و دیگه خوش رقصی نمیکنند.دلم برای این سازمان مهم و مردمی میسوزه.

به هر حال باید یاد آوری کنم شجریان شاید تنها کسیه که امتیاز تمام کارهاش متعلق به شرکت خودشه(دل آواز).  هنرمندان دیگه قدرت چنین اعتراضی رو ندارند.
باز هم درود بر او که اجازه نداد صداش برای مردم یاد آور این سیستم بد نام بشه. چون هنر باید ورای ایدیولوژی خاص - و البته گاهی در تکریم آزادی و انسانیت بدون جهت گیری سیاسی- باشه در حالیکه 30 ساله که همه شبکه ها دارند تبلیغ ایدیولوژیک میکنند و در این کار ازهنرمندان مایه میذارند قبلا هم همین طور بوده ولی لااقل هنر جزو ارزشها بوده نه ضد ارزش و ساز هم دیدنش کراهت نداشته.که البته جای چی؟.... جای بحث داره

یاد یه ماجرایی افتادم  که بسیار به این موضوع بی ربطه:

سالای 74-75 بود درست یادم نیست. یه سال برف بسیار جالبی اومد من دانشجو بودم و تو خوابگاه دانشگاه هنر کرج(طرفای گوهردشت) زندگی میکردم. خوابگاه ما الان شده ساختمان رشته  شر سازی(شهرسازی) - این اسمیه که بچه های هنر بهشون دادن چون اصلا روحیه هنری نداشتند- بچه های موسیقی با بچه های تجسمی خیلی جور بودند(خصوصا پسرای موسیقی با دخترای نقاشی) حالا بماند اون زمان محیط کوچکتر بود هر کسی هم نمیومد هنر، اینه که ما مثل اعضای یه خانواده بودیم جزییات باشه برای یه وقت دیگه یا تو قسمت داستان زندگیم میگم.

یه نیم متری برف نشسته بود همه رفتیم بیرون و شروع کردیم به برف بازی و بچه های تجسمی شروع کردند به ساختن مجسمه های هنری. خیلی کارشون عالی بود چند ساعت طول کشید تا نزدیکای صبح بیدار بودیم آخرش ما خسته شدیم رفتیم خوابیدیم ولی اونا بیدار بودند و کار میکردند.

صبح که از خوابگاه در اومدم دیدم دور حوض چندین تا مجسمه کوچیک مثل فرشته های نقاشی های میکل آنژ  و یک مجسمه بزرگ با اندازه های واقعی در وسط به چشم میخوره ،یه کار قشنگ دیگه هم دم در ساختمان تجسمی بود . باورم نمیشد  خیلی دیدنی بود و کلی زحمت براشون کشیده شده بود اون قسمتِ حیاط هم اغلب تو سایه بود و من امیدوار بودم تا یکی دو ماه این آثار رو ببینم.

رفتم تو داشکده موسیقی وقتی برگشتم دیدم تمام مجسمه هایی رو که ساعتها با عشق و خلاقیت  ساخته بودند با بیل و کلنگ و چوب خراب کردند.

خیلی حالم گرفته شد.اینور و اونور پرس و جو کردم معلوم شد به دستور رییس مجموعه پردیس کرج که اون موقع رییس دانشکده تجسمی هم بود این کار صورت گرفته-شایدم اشتباهی به من گفتند- به این دلیل که اینها بُت هستند و از لحاظ شرعی باید تخریب شوند.رفتم پیش بچه های تجسمی گفتم بیایید اعتراض کنیم  ولی اونا زیاد تعلق خاطری نسبت به ساخته دستشون نداشتند و اصلا ناراحت هم نشده بودند ولی من هنوز هم از این اتفاق ناراحتم.

 

|+| نوشته شده توسط کاوه سروریان در جمعه 9 مرداد1388  |
 داستان زندگی موزیکال من – قسمت دوم: نواختن نی و ورود به دانشگاه هنر

داستان زندگی موزیکال من – قسمت دوم: نواختن نی و ورود به دانشگاه هنر

عکس دوران نوجوانی کاوه

 

قسمت اول رو خوندین؟ خیلی خوب ببخشید که اینقدر طول کشید تا ادامشو بگم.یادآوری میکنم  این یک اتو بیوگرافیه و بیان یه سری خاطرات و شرح داستان زندگی من،به هیچ عنوان قصد خود ستایی یا گنده گویی ندارم. نویسنده حرفه ای هم نیستم. این یه داستان واقعیه.اگه یه جاهایی رو خیلی با آب و تاب و طولانی توضیح میدم به این دلیله که به نظرم مهم یا جالب میاد و میخوام حس اون موقع رو انتقال بدم.

به هر حال،بعد از دو سال تمبک زدن احساس کردم به یه ساز ملودیک هم نیاز دارم. ریتم برام کافی نبود این شد که با کمک مادرم یه ارگ خریدم بله یه ارگ از لحظه ای که بازش کردم، شروع کردم به زدن و ور رفتن باهاش. چند ساعت یه ریز زدم تا بالاخره همون روز خراب شد.صداهاش قاطی کرد فردا مادرم رفت و تونست ارگ رو پس بده.  دیگه دلمو زده بود. خیلی ازش خوشم نیومد.

پیش خودم گفتم چی کار کنم چه سازی بزنم. علاقه اصلیم تار بود ولی تو رایو یه بار شنیده بودم قیمتش حدود چهل هزار تومنه،خیلی گرون بود. نمیشد با پول تو جیبی و کمک مامان خریدش. اینی که میگم مربوط به سال71- 1370 میشه .یه مدتی بررسی کردم و دیدم نی، ارزون تره یعنی میتونم با پول خودم بخرم. صداش رو هم تو نوار فروهری که داشتم، شنیده بودم . تصمیمم رو گرفتم، چند بار رفتم مغازه ساز فروشی ولی بسته بود .پشت ویترین یه نی خوشکل سوخته کاری شده گذاشته بودند. تو خونه همش به اون ساز فکر میکردم کم کم یه جور احساس دلبستگی و بی تابی  پیداکردم. سوار تاکسی میشدم نزدیکای مغازه (ساز فروشی تو خیابون اسدی بیرجند بود و فکر کنم هنوزم باشه) طپش قلب داشتم باور کنید راست میگم البته برای تمبک هم یه همچین حالی داشتم. فکر کنم کلا موسیقی برام یه چیز رویایی و فوق العاده بود تا حدی که بهش احساس نیاز و دلبستگی میکردم.

بالاخره یه روز که رفتم، مغازه باز بود، از تو تاکسی دیدم. قلبم ریخت انگار برای اولین بار با یه دختر که مدتها باهاش تلفنی صحبت کردی، قرار بذاری و ببینیش. متوجه منظورم میشید؟ به این حس میگن عشق،شیفتگی،دلبستگی،ازخود بیخود شدن و....

رفتم تو مغازه. آقاهه همون نی رو برام آورد،اینو نگفتم که وقتی از پشت ویترین نی رو دیدم فکر کرده بودم،سری فلزیش دارای زبونه ای برای تولید صداست .خوب من اصلا ندیده بودم و اطلاعی هم نداشتم، نی رو گرفتم و یه نگاهی به توش انداختم انگار آب سرد ریختن روم. دیدم این که خالیه یعنی هیچ مکانیسمی برای تولید صدا نداره، روم نشد از فروشنده سوال کنم قیمتش هم 1500 تومن بود و برای من یه خورده گرون بود.

اومدم بیرون و حس کردم این همه علاقه و اشتیاق الکی و بی مورد بوده و نواختن این ساز از عهده من خارجه. مادر بزرگم میگفت عموم(یه عموی دیگم که ما باهاش رابطه نداشتیم) جوونی هاش نی میزده. یاد حرفش افتادم،  به خودم گفتم مگه من چیم کمتره اگه اون میزده خوب حتما منم میتونم صداشو در بیارم.بعد از چند روز دوباره رفتم ساز فروشی و با اعتماد به نفس و اراده قوی، یه نی دیگه که خیلی ارزون تر بود خریدم. اومدم خونه طبقه پایین قایمش کردم . در این مورد به هیچ کس چیزی نگفتم حتی مادرم.

هر روز میرفتم پایین،در رو می بستم و هی توش فوت میکردم تا سرم گیج میرفت. ایام عید بود فکر کنم هفته دوم نوروز بود چون مغازه ها هم تازه باز شده بودند، ما هم دید و بازدیدامون تموم شده بود.توی نوار "تمبک نی" آقای فروهری یه توضیحی در مورد این ساز داده بودند.نوشته بود نی را بین دندان ثنایا قرارمیدهند و با زبان در آن میدمند. من نمیدانستم دندان ثنایا کدام است بالاخره توی لغتنامه معین گشتم و فهمیدم دندانهای جلویی است. همان کار را انجام دادم هربار که فوت میکردم کلی دعا و سلام و صلوات میگفتم و از خدا درخواست میکردم کمکم کند. من آدم مذهبی نیستم ولی یه دوره کوتاه چند ماهه یا یک ساله اینجوری بودم خنده داره نه؟ پسر ساده ای بودم.

گویا خدا بهم کمک کرد و دعاها مستجاب شد(البته خودم هم دهنم سرویس شدا)و صداشو در آوردم.

میرفتم تو حموم و اگه کسی خونه نبود تو راه پله که صدا  اکو بشه و نی میزدم گاهی وقت ها هم ضبط میکردم.جالب بود، دورانی داشتم. یه بار تو نوارفروشی کتاب کیانی نژاد رو دیدم و خریدم. خیلی برام مهم بود و کلی چیز ازش یاد گرفتم البته بعضی مطالب رو اصلا متوجه نمی شدم (چاپ قدیمیش کلا با الان فرق داشت).

تمام نوارای موسوی و استاد کسایی رو خریدم و دائم گوش میدادم .خصوصا موسوی که در اوج بود و هی نوار جدید میداد.استاد کسایی رو بعدا شیفتش شدم و تونستم کاراشو بزنم.

یه عکس از کنسرت اساتید  خریده بودم که توش محمد موسوی هم بود. دیدم نی کوتاه تری دستشه نسبت به نی من.اون سازی که خریده بودم خیلی بلند،لاغر و تابدار بود.پیش خودم فکر کردم حتما اندازه سازم استاندارد نیست که صدای خوبی نمیده و شروع کردم به بریدن سازم.5-6 سانت از ته نی و مقداری از بالای نیم  رو بریدم  تا شاید صداش بهتر بشه.الان که فکر میکنم اصلا خندم نمیگیره چون هیچ امکانات و مشوقی تداشتم وفقط عطش یادگیری بود. دستگاه ها و آوازها  رو با آزمون و خطا از روی کتاب "نظری به موسیقی" استاد خالقی یاد گرفتم،واقعا کتاب خوبی بود و هست. راستی نگفتم یه مدتی هم شبانه و پنهانی به همراه محسن، پسر عموم  یه کلاس تئوری موسیقی میرفتیم، توی یک مدرسه دخترانه . خیلی جالب بود جزئیاتش برای نوشتن طولانی میشه ولی یادمه چراغ درست و حسابی نداشت .همه جا تاریک بود  و فقط چراغ کلاس روشن میشد. استادم  آقای حقگو بود که هم اکنون در اکراین آهنگسازی میخونه.جلسه آخر ایشون نیومد و شخص دیگری که بعدا فهمیدم دوست عزیز خودم آقای فریبرزمالکی بودند، به ما درس دادند و تمام مباحث گام ها و فواصل رو تو یه جلسه گفتند و رفتند. من از اون جلسه چیزی نفهمیدم مثل اینکه مشکلی دپیش اومده بود و قرار بود کلاس رو تو یه جلسه جمع کنند.ایشان، هم اکنون رئیس انجمن موسیقی بیرجند هستند. خلاصه ما به بهانه کلاس جبرانی در سال سوم دبیرستان،شبانه به کلاس  موسیقی می رفتیم.اون تنها کلاس موسیقی بود که  پیش از دانشگاه رفتم.

یه روز که  عمو(همونی که همسایه ما بودند و برایم تمبک خریدند) پیش ما بود و داشتند با پدرم گپ میزدند و چایی! میخوردند.مادرم، که  متوجه نی زدن من شده بود و نوارهای من رو پیدا کرده بود، ماجرا را در حضور عمو عنوان کرد و نوار من را پخش کرد> گفت این کاوه هست که نی میزنه . پدرم عصبانی شده بوذد که من در سال های پایانی و سرنوشت ساز تحصیل،به تفریح و ساز زدن (که تصور میکرد کار جدی و مهمی نیست) مشغولم اما با تحسین و حمایت عمو ماجرا به خیر گذشت.بعدا که تصمیم به شرکت در کنکور هنر گرفتم(اون زمان هنر شناور نبود یعنی یکی از گروهها رو باید انتخاب میکردم) پدرم خیلی منطقی صحبت کرد و وقتی دید هنر برام تفنن و سرگرمی نیست موافقت کرد و گفت:فقط وقتی با مشکل مالی مواجع شدی نگی چه اشتباهی کردم. راهت رو با جدیت ادامه بده. واقعا من کسی رو ندیدم که به این راحتی (اونم تو اون زمان که کسی نمیدونست موسیقی هم میتونه یه حرفه باشه) آینده پسرش رو واگذار به خودش بکنه.

کار موسیقی من به حدی بالا گرفته بود که در کلاس  شیمی سال چهارم،زیر میز آهنگ میساختم و مینوشتم (دیگر نت خوانی را فرا گرفته بودم و با اشتیاق  ملودی میساختم) شعر هم میگفتم البته بیشتر به صورت ترانه  و بر روی آنها آهنگ می گذاشتم.

مجموعه ای آهنگ برای نی ساختم و در آنها تکنیک های جدید اختراع کردم مثلا وصل صدای بم به اوج و...الان  نواری هم از آن قطعات که نتشان را گم کرده ام به جا مانده .به قدری نا کوک و بد صداست که تحمل شنیدنش را ندارم.

یادمه یکی دو بار برای گروه سرود مدرسه آهنگ ساختم یا نتش را نوشتم که باعث تعجب دیگران شده بود. یک بار هم در سال چهارم در روز 12 بهمن که هوا هم به شدت سرد بود و برف می بارید در مراسم سالروز ورود امام،با نی سرود جمهوری و چهار مضراب ماهور زدم و یک بنده خدایی هم تمبک زد. خیلی ستم بود اصلا نمیشد تو اون سرما ساز زد.

 یادمه یه سری قطعه برای تمبک دوخطی نوشته بودم که مثلا پلی ریتمیک بود .یعنی برای هر دست یه خط نوشته بودم جالبه ها.یه کار سه صدایی هم برای سه نی نوشتم  که نت نویسیش به قدری تمیز بود که توی امتحان مصاحبه دانشگاه آقای صفوت  تصور کرد چاپیه و آقای هوشنگ کامکار یه نگاهی کرد و گفت: نه بابا با خودکار نوشته.

سال چهارم امتحان نهایی داشتیم(هنوزنظام قدیم بود)و من  که رشته علوم تجربی می خوندم،باید خیلی جدی تلاش میکردم و دائم درس می خوندم.اما گویی اصلا حالیم نبود.میرفتم رو پشت بوم، اون قسمت بالاییش نمیدونم اسمش چیه،خونمون سه طبقه بود و از ساختمون های دیگه بلند تر.اونجا به آسمون نزدیکتر بودم.کوه و دشت زیبای بیرجند(کوه باقران) ،که زمستونا شبیه آلپ میشد، رو میدیدم، همین طور درخت های کاج باشکوه رو. کمی احساس رهایی وآزادی میکردم. اونجا از حس در بند بودن، رها میشدم. ضبط صوت رو میبردم،نوار بنان میذاشتم.عاشق صدای بنان دیوان حافظ و خصوصا رباعیات خیام بودم.البته شجریان هم خیلی گوش میدادم.دفتر و دستکم رو میبردم،اشتباه نکنید،درس نمیخوندم،نقاشی میکشیدم.به نقاشی هم خیلی علاقه داشتم.از چند سال پیش با آرش(پسر عموم)نقاشی می کشیدیم.اما من همیشه کم میاوردم.اون بر خلاف من ،خیلی با استعداد بود. بعدها هم رشته مهندسی رو ول کرد و رفت نقاشی.

عکس دوران نوجوانی کاوه سروریان

بد نیست یه مطلبی رو بگم،یادمه از سال اول دبستان،یعنی به محض ورود به مدرسه.(اون موقع تهران بودم و روبروی دانشگاه علم و صنعت زندگی میکردیم،از سال سوم دبستان اومدیم بیرجند) دچار حس اسارت و دلتنگی شدم.البته نه دائم ولی این حس کلا با من بود.تو خیابون به جوانان که به نظرم آزاد می اومدند،با حسرت نگاه میکردم و آرزو داشتم روزی دوران مدرسه به پایان برسد.

این حس غربت در سالهای آخر دبیرستان به اوج رسیده بود. موسیقی، با آن دنیای وسیع و پر رمز و راز، رهایی بخش من بود.

یه روز که فرداش امتحان زیست شناسی داشتیم،کتاب زیست رو پاره کردم و انداختم دور.فیزیک رو هم که بسیار سخت بود فقط تا فصل 6(بیش از بیست فصل داشت) خوندم.شیمی هم که اصلا گوش نمیدادم.

نتایج امتحان نهایی: فیزیک 8، شیمی 5.5،زبان 7. خوشبختانه دو درس بالای 7 شامل تک ماده  شد و نهایتا تونستم  با نمره یازده و خورده ای قبول بشم. اما اون سال من تنها کسی بودم که تو یه دانشگاه در تهران قبول شدم.اطلاعاتم خوب بود و کنکور رو بدون مطالعه  زیاد با رتبه 167 قبول شدم. تو درس طرح کاد که باید میرفتیم یه جا کارآموزی،غیبت داشتم و مدرکم رو نمی دادند(برای دانشگاه) که یه روز عموم اومد دانشگاه و سر همه مسئولین و مدیر داد زد و دعوا راه انداخت .گفت شما دارید یه هنرمند با ارزش رو اذیت می کنید به جای اینکه بهش افتخار کنید.و خلاصه مدارک رو ردیف کرد.حالا که فکر میکنم میبینم عمو حسن،خیلی  به من کمک کرده.

خلاصه اومدیم تهران برای امحان عملی.صبح اول وقت ما تو دانشگاه هنر بودیم،چهارراه ولیعصر. هر کدوم از استادا برام یه شخصیت بزرگ و معنوی بودند.از اینکه از نزدیک می دیدمشون بهت زده شده بودم. توی امتحان یکی از کارای خودمو در ماهور زدم. وقتی وارد شدم آقای صفوت با خوشرویی گفت: به به یک نی هم وارد شد. چون تعداد تار و سنتورها خیلی زیاد بود.

پای تخته یه ریتم بود و یه خط ملودی و چند تا هم سر کلید. یادم نیست ریتم و ملودی رو چی کار کردم فقط گام دو ماژور رو خوندم که تو برگشت گیر کردم و سرکلید ها رو هم بلد نبودم حتی یه سی بمل سر کلید رو هم نتونستم بگم چه گامیه.

تمام آهنگهایی رو که ساخته بودم،نتش رو نشونشون دادم.اونا هم با دقت نگاه کردند سه نفر بودند:شریف لطفی –هوشنگ کامکار و داریوش صفوت.صفوت گفت یه دلکش بزن منم زدم البته از خودم چون ردیف نزده بودم، ولی تمام نوارهای سنتی رو تقریبا حفظ بودم و از رو اونها یاد گرفته بودم. شریف گفت اینجا جایی داری گفتم نه اگه قبول بشم میرم خوابگاه،گفت پس تا بهمن یک کم تئوری بخون تا اگه ازت پرسیدند بلد باشی.یعنی در واقع اوکی رو همون جا داد ولی من باورم نشد تا نتیجه ها اومد.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط کاوه سروریان در جمعه 8 خرداد1388  |
 داستان ورود من به دنیای موسیقی

داستان ورود من به دنیای موسیقی-موومان اول Allegro non tropo

 

سلام این داستان در سه قسمت شایدم بیشتر آورده میشه، دوره ابتدایی تا متوسطه

این ماجرا رو میگم چون به نظرم جالب و مهم میاد. میدونید بهترین کتابهای دنیا کدومان؟ اتو بیوگرافی ها  یعنی بیوگرافی ای که توسط خود یارو نوشته شده باشه. البته من آدم مهمی نیستم ولی خوندن سرگذشت آدمای معمولی هم بهتر از نخوندنشه.  

داستان ورود.....نه،راستش فکر کنم دنیای موسیقی به من ورود کرد یعنی منظورم اینه که ناخود آگاه و غیرارادی به این وادی کشیده شدم.موسیقی خودش اومد تو وجودم و همه جا رو پر کرد،بدون استاد یا ننه بابای هنرمند یا ژن موزیک البته این آخری رو واقعا نمیدونم شاید جدم یا جد بزرگم (حضرت محمد) موزیسین بودن، به هر حال

از سال دوم دبیرستان شروع کردم به نواختن صندلی حموم،نخندین جدی میگم اون وقتا ما یه صندلی حموم خوش صدا داشتیم که شبیه دنبک بود. البته من موسیقی رو از قبل تر  شروع کرده بودم ،یکی از همکلاسی های قدیم یه روز بهم گفت یادته تو کلاس رو میز با انگشتای یه دست ضرب میگرفتی و ما گوشامون رو رو میز میذاشتیم؟  راست میگفت هنوزم بلدم اون کارو بکنم.

من واقعا عاشق تمبک و ریتم بودم بدون اینکه از موسیقی هیچ اطلاعی داشته باشم.یه روز عموم که همسایه ما بودن و اکثرا پیش هم بودیم نواختن من رو دید اینجا باید یه توضیح کامل بدم،این عمو حسن اقا خیلی به موسیقی سنتی علاقه داشت وداره. اون تنها کسی بود که منو درک کرد و کمکم کرد تا ساز بزنم البته مادرم هم به شدت عاشق موسیقیه و گوش خوبی هم داره تموم آهنگای مرضیه و دلکشو ژوست میخونه، تا موسیقی پخش میشه تمام هوش و حواسش میره طرف آهنگ.خلاصه عمو به دوستش سفارش داد یه دنبک(واقعا یه دنبک بود) برام ردیف کنند. راستی یادم رفت بگم من اون موقع تهران نبودم نه اینکه  فکر کنین بچه شهرستانیما نه ابدا، منطقه یک تهران به دنیا اومدم فقط بابام بیرجندیه و البته جد بزرگم هم عرب بوده! بیرجند هم شهر بسیار خوبیه ها قبل از من،کلنل وزیری و شاملو هم اونجا تبعید شده بودند.دوباره خلاصه یه تمپوی سفالی برام خرید  فکر کنم سال 1369 بود رفتم نوار فروشی نوار "ضرباهنگ"  حسین تهرانی رو که تو ویترین بود بخرم گفتم نوار ضرب با آهنگ میخام اونم اشتباهی نوار "تمبک نی" بهزاد فروهری رو بهم داد.جالبه بدونین این نوار دو سال بعد باعث شد تا  من ساز نی رو شروع کنم.

بازم خلاصه  هی نوار رو گوش میدادم  هی سعی میکردم مث محمود فرهمند بزنم ولی نمیدونستم اینیکه دست منه تمبک نیست تمپویه. یه نوار دیگه هم از قدیم داشتیم که هر وقت مهمونی کسی میومد میذاشتیم، فکرشو بکنین تار لطف اله مجد ،شاهکاری بود الان اومدن اون نوارو دوباره منتشر کردند خواستن صداها رو پالایش بکنند گند زدن به موسیقی تمام فرکانس های بم رو حذف کردن صداها خراب شده صدای تمبک امیر ناصر افتتاح رو هم  بل کل حذف کردند . ولی من نسخه خوبشو داشتم عاشق اون نوار بودم، بعدا که تمبک دار شدم چهار مضراب هاشو باهاش میزدم الان که دارم  میگم دلم به لرزه دراومد از اون چهارمضرابهای زیبا،.یه  نوار پریسا هم داشتیم ،ترانه های قدیمی که با علیزاده و کیانی نژاد و بقیه هست.

بابام هم چند تا نوار کلاسیک  داشت " مس بزرگ در دو مینور" و "سمفونی 9 بتهوون" با اجرای کارایان. راستی در مورد بابام  باید بگم انسان بسیار پر مطالعه ایه، لیسانس زبان و ادبیات فرانسه داره وبازنشسته وزارت قرهنگ و هنر (آشغال دونی فعلی) هست اون سرپرست گروه مردم شناسی بوده و تمام ایران رو برای تحقیق گشته و موزه های مردم شناسی برگزار کرده. دوستاش آدمایی مثل هوشنگ  گلشیری و شاملو و ضیا موحد بودن ،اصولا به موسیقی توجه زیادی نمیکنه بتهون و باخ رو به خاطر عظمت و فلسفه عمیقی که داشتند و به خاطر چیزایی که در موردشون خونده بود دوست داشت ،بیشتر دوست داره صحبت و بحث کنه تا به موسیقی گوش بده. علاقه هنریش به هنرهای تجسمی و نقاشی هست.اینارو میگم تا شرایط زندگیمو بهتردرک کنید.

چند وقت بعد عموم رفت مشهد از اونجا برام یه تمبک واقعی خرید به اضافه کتاب تهرانی و نوارهای اسماعیلی و همون نوارضرباهنگ تهرانی.Wow چه هدیه ای میتونین تصورش رو بکنین؟ من دایم میرفتم پشت شیشه مغازه ساز فروشی ای که تو بیرجند بود وبه تمبکهای پشت ویترین با حسرت نگاه میکردم .یه جور شیفتگی و احساس سرشار نسبت به تمبک داشتم باور کنید اغراق نمیکنم  به معنای واقعی یه عشق بود ولی به پوست و چوب به ریتم و بعدا تبدیل شد به عشق به ساز نی و بعدش به فلوت به آهنگسازی،به کارکردن،به ساختن و نواختن ولی کم کم سرکوب شد، سرخورده شد، ناکام ماند، بی مهری و بی توجهی دید، بی عدالتی و شارلاتانیزم دید و الان شده یه حرفه یه حس دور که هرازگاهی باید به زور بیدارش کنم و شروع کنم به نوشتن و نواختن. انتظار داشتم این شور و التهاب بیشتر و بیشتر بشه ولی هنر باید توی جامعه وجود خارجی داشته باشه باید موج بزنه  باید......نمیدونم شایدم سرنوشت طبیعی هر عشقی همین باشه شجریان هم الان دیگه شور و حال اوایل رو نداره  زمان که میگذره پخته تر میشی،ورزیده تر میشی،مشهورتر میشی،پولدارترمیشی و....ولی عاشق تر نمیشی چون عشق یه توهمه، توهمی مربوط به اوایل جوونی.مث یک باغ پر از شکوفه معطر و فریبنده است که دیگه فردا خبری ازش نیست.

داشتم میگفتم از مشهد برام تمبک آوردند خیلی باحال بود اون شب و روزای بعد یکسره تا دیروقت هدفون تو گوشم بود و تکنوازی های استاد تهرانی رو گوش میکردم. کاملا مدهوش و شگفت زده شده بودم از زیبایی کار استاد، چه میکرد.بعد از چند روز عطشم برطرف شد و شروع کردم به تمرین و سعی کردم تکنیکها رو خودم کشف کنم البته کتاب هم داشتم.باید اعتراف کنم که تا حالا هم  کلاس تمبک نرفتم.

یه روز عمو زنگ زد که آقای دقیق (نوازنده تار) امشب میاد خونشون من وهم برم اونجا و باهاش تمبک بزنم، باورم نمیشد امشب میتونم تار رو از نزدیک ببینم و صداشو بشنوم.خیلی هیجان زده شدم و شروع کردم به تمرین تا جلو آقای دقیق بتونم  خوب تمبک بزنم. بالاخره انتظار به سر رسید و جناب استاد تشریف آوردند سازش رو هم آورده بود.اصولا من از تماشای آلات (جمع آلت، در تعابیر علما و روحانیون به معنی ساز به کار رفته است.)موسیقی ایرانی بسیار به وجد می آمدم. استاد با هیبتی وزین شروع به کوک کردن کردن. من انتظار تکنوازی مجد رو داشتم ولی گویا اون جوری که فکر می کردم نبود و جالب اینجاست که تا ایشان چهارمضراب رو شروع کرد و من مشتاقانه اولین ضربه ها رو بر تمبک نواختم ناگهان سیم تار پاره شد و گویا یک سیم سل هم بیشتر نداشت.ایشون ساز رو گذاشت زمین و دیگه نزد.لحظات خوشی بود ولی خیلی زود تموم شد. بعدها در دانشگاه جبران کردم و با همه تمبک میزدم تو کنسرت ها، تو خوابگاه، اجراهای دانشجویی تمام کارای پایور،مشکاتیان،علیزاده ولطفی رو با بچه ها میزدم،بعضیا حتی نمیدونستند که ساز من نی هم هست.....ادامه دارد.

|+| نوشته شده توسط کاوه سروریان در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388  |
 آلبوم افتخاری با تنظیم کاوه سروریان

داستان آلبوم "تنها تو میمانی..." با صدای علیرضا افتخاری

این کار حاصل همکاری من با دوست هنرمندم علی خشتی نژاد نوازنده  خوب تار و آقای امیر رحیمی آذر است که ایشان هم خواننده و نوازده سنتور هستند . پیش از این ما(سه نفری) یه آلبوم دیگه کار کردیم که در آینده نزدیک منتشر میشه (کار بسیار خوبی شده) به احتمال فریب به یقین با صدای آقای رحیمی آذر که بعدا در اون مورد بیشتر صحبت مبکنیم.

این دوستان من طی سالها زندگی مشترک با هم (یعنی هم خونه بودن) ایده هاشون رو با هم  جمع کردند و بر روی اشعاری که با وسواس و دقت فراوان انتخاب شده ملودی های زیبایی رو ساختند که قراره به تدریج  به صورت آلبوم هایی به بازار بیاد.و آقای رحیمی آذر که وضعشون هم خوبه تهیه کننده و صاحب امتیاز این آثار میباشند.

کار اول این دوستان رو (با معرفی دوست هنرمند و باحالم عرفان گنجه ای)من تنظیم کردم به این شکل که علی ملودی شعر ها رو با تار میزد یا ضبط میکرد یا نتهاشو به من میداد و من هم برای ارکستر زهی و سازهای ایرانی تنظیم میکردم همه چیز خوب جفت و جور شده بود . حرفای هم رو میفهمیدیم و بدون تعصب ایده ها و پیشنهاد های هم رو میپذیرفتیم .

ملودیها و انتخاب شعرهاشون هم خوب بود. سر ضبط کار اول هم خیلی چیزا دستگیرمون شد چند تا استودیو عوض کردیم نوازنده های زیادی اومدند زدند و رفتند و پاک کردیم دوباره گرفتیم خصوصا در مورد میکس بچه ها خیلی وسواس داشتند البته حق هم با اونا بود بعضی کارا رو تو چند استودیو میکس کردیم ولی مورد رضایت نبود.خلاصه خیلی شبا تا دیر وقت تو اسنودیو بودیم.

من گاهی اوقات عصبانی میشدم چون تمام کار تنظیم ،نظارت ضبط ،نظارت میکس با من بود و بچه ها گاهی خیلی فشرده و پشت سر هم  وقت استودیو میگرفتند و حساسیت و وسواس زیادی هم داشتند.همه اینها مربوط به ضبط کار اول بود که شامل این آلبوم نیز میشه.همه ازتنظیم  کار  اول  خوششون اومده بود و قرار شد به طور پیوسته من براشون کار تنظیم کنم تا در آینده برای آلبوم های بعدی آماده داشته باشند.

یه برنامه دیگه هم برای ضبط با ارکستر اوکرایین در دست بود که پس از قرار همکاری با آقای افتخاری موکول شد به بعد.

یه جلسه با آقای افتخاری داشتیم و ایشان کارها رو گوش کردند و نظراتشون در مورد شعرها و آهنگها بیان فرمودند.

لازم به یاد آوری است که تهیه کننده اثر بدون هیچ خساست مالی در ضبط و تولید آلبوم وبا وسواس فراوان نسبت به کیفیت کار این آلبوم را به سرانجام رساند. البته این دقت به این جهت بود که آقای رحیمی آذر درک موسیقی بالایی دارند و به ظرایف موسیقی سنتی و آواز کاملا آشنا هستند.

در این کار 12ویلن اول-12ویلن دوم-6الی 8 ویولا-3الی4 ویلنسل و 2 کنتر باس ضبط شده  و برای احترام به گوش شنونده و موسیقی اصیل ایرانی به هیچ عنوان از سمپل ممپل  استفاده نشده است. به جز در آهنگ آخر که تمی پاپ  دارد وبه دلیل کمی وقت و امکانات از درامز و بیس سمپل استفاده شده که همین جا از شما عزیزان پوزش میخوام.

با پیگیری های شدید و دوندگیهای بی وقفه علی خشتی نژاد کار تونست برای شب عید در منزل علاقه مندان باشه.

البته امید وارم در پخش آلبوم کوتاهی صورت نگیرد و مردم به خوبی با این کار وزین و قابل تامل آشنا شوند شاید این حرکات ذوق و سلیقه مردم و خواننده ها رو بالاتر ببره.

باید دوباره یادآوری کنم که این آلبوم با هزینه و زحمت بسیار زیاد و با رعایت اصول علمی و زیبایی شناسی موسیقی و بدور از شارلاتان بازی های رایج تولید شده است. تقاضا میکنم آلبوم "تنها تو می مانی" را به صورت اوریژینال خریداری کرده و لطفا کپی نکنید چون این کار واقعا به صنعت تو لید موسیقی (که بخصوص در مورد موسیقی های هنری واقعا سود آور نیست) لطمه جدی میزند و تولید کنندگان را به سمت تولید آثار کم ارزش و بی محتوا سوق میدهد.

خوشحال میشم پس از شنیدن کار نظرتون رو به من بگید.

http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8712210297

http://www.iranseda.ir/showFullItem/?r=276332

با سپاس لصفا یه چیزی بنویسید.

 

|+| نوشته شده توسط کاوه سروریان در پنجشنبه 22 اسفند1387  |
 داستان نرم افزار جامع کمک آموزشی سلفژ

داستان نرم افزار جامع کمک آموزشی سلفژ


Shared with Flock - The Social Web Browser
http://flock.com

نرم افزار سلفژ

والا یه روز رئیس شرکت افرا رایان به ما زنگ زد گفت یه نرم افزار هم واسه سلفژ می خواهیم، منم گفتم خوب ردیفش میکنم کار خودمه.بعدش پیش خودم فکر کردم اینو دیگه چی کارش کنم یه خورده عجیبه.خودم اصولا با این قرطی بازیا برای یاد گرفتن موسیقی موافق نبودم ولی بدم نیستا برای جوونای نازنازی این دوره زمونه خوبه. نشستم کلی فکر کردم و آخرش این شد.خوبه ها خیلی مفیده ولی یه کم بد خوندم یه خورده بگی نگی فالشه!،آخه سرما خورده بودم صدام گرفته بود همش رو هم تو یه روز خوندم، دیگه ببخشید عجله ای شد.بنده خدا دوستم مازیار ظهیرالدینی نرم افزارو خریده بود بهم پیامک زد کلی تشکر کرد،وقتی چند روز بعد دیدمش گفت: خیلی عالی و مفید بود فقط یک کم اینتوناسیونش ایراد داشت. راستی صدای کی بود؟

قرار بود تمرین ها با دو صدا (مرد و خانم)ضبط بشه ولی به دلیل حس تحریک کنندگی که صدای خانم ها ایجاد میکنه از این کار مضموم پرهیز کردیم.طراحی این متد رو خودم به تنهایی انجام دادم، باید یه کاری می کردم که با کتاب آموزشی فرق داشته باشه،یعنی امکانات و بار آموزشی بیشتری داشته باشه.حداکثر کاری رو که میشد کرد رو انجام دادم.اگه این نرم افزار رو بخرید(پولش تو جیب من نمیره ها) و مقدمش رو بخونید خیلی چیزا دستگیرتون میشه که من الان فراموش کردم.در کل این یک ابزار کمک آموزشی است که به صورت فشرده از ابتدا تا مراحل یه کم پیشرفته رو در بر میگیره .تمرنها با همراهی پیانو اجرا میشود،امکان شنیدن صدای آواز و پیانو به صورت جداگانه وجود دارد، متن ها و توضیحات توسط دوبلور(خانم) خوش صدا و خوشگل-البته شما فقط صدای ایشان را می شنوید-خوانده میشود،تمرینات دوصدایی با امکان تفکیک صداها، تمرینات دیکته موسیقی،وزن خوانی و غیره.که این آخریه از همه مهمتره!

از مزایای دیگه این نرم افزار شرکت در قرعه کشی و سفر به عتبات عالیاته،اگه بخواین شاگرد من بشید یا تو دانشگاه با من درس داشته باشید باید حتما اونو تهیه کرده و به من نشون بدید.

جادوی هزاره سوم،شاهکاری بی نظیر در آموزش سلفژ،سلفژی به یاد ماندنی در کنار خانواده،لذت واقعی آلتراسیون،طعم خوش مدولاسیون،گوشی تیز و ریتمی سرشار از کوانتایز همه و همه با

"نرم افزار جامع کمک آموزشی سلفژ"

امید است این کار قدمی در راه کمک به گوشهای تعطیل مردم ایران زمین باشد.آمین

خواهشن نظر بدید تا ببینم کی چی میگه

با ۳پاس

|+| نوشته شده توسط کاوه سروریان در چهارشنبه 16 بهمن1387  |
 "گلچینی از زیباترین آهنگهای ایران و جهان(1)"

کتاب "گلچینی از زیباترین آهنگهای ایران و جهان(1)"



Shared with Flock - The Social Web Browser
http://flock.com

 گلچینی از زیباترین آهنگهای جهان

میخوام یه کتاب خال توری خوب رو بهتون معرفی کنم. میدونم  شما استاد موسیقی هم ته دلتون خوشتون میاد.البته نه که فکر  کنید آهنگ "اندی" و "ابی" توشه ها نه ابداً. فوقش "لاو استوری"ای  یا  گاد فادِری مادِری چیزی داشته باشه.ولی  این روزا بعضی اساتید و شاگردان مشایخ! این چیزای لایت رو غیر قابل تحمل و جلف میدونند.حالا دیگه شوخی بسه:

ایده اصلی این کار جمع آوری آهنگهای جاودانه با نت نویسی روان ، صحیح و مناسب برای هنرجویان بوده است.تا با نواختن آنها از موسیقی لذت برند.

این یک کتاب مفید برای هنرجویان سازهای مختلف است که در آن تعداد 60 آهنگ زیبا ، مشهور و خاطره انگیز با نت نویسی روان به همراه آکورد ها آورده شده است به قسمتی از مقدمه کتاب توجه کنید:

"مجموعه حاضر بنا به درخواست و نیاز هنرجویان موسیقی فراهم شده است.نواختن آهنگهای خاطره انگیز یکی از خواسته های همیشگی هنرجویان و خانواده های آنان است.البته این امر نیازمند گذراندن مبانی علمی موسیقی و نوازندگی است.پس از آن هنرجویان میتوانند در کنار متد آموزشی خود این آهنگها را نیز بنوازند.این ملودیها به درک موسیقی کمک کرده و هنرجویان را با دنیای موسیقی مانوس تر می کند.در جمع آوری این نغمه ها سعی شده نت نویسی-تا حدی که به آهنگ لطمه ای وارد نیاید-ساده و روان باشد.در این مجموعه،ترانه های فولکلور،موسیقی فیلم های مشهور،تم های کلاسیک و ترانه های پاپ جاودانه از سراسر جهان گنجانده شده است.این کتاب به صورت اوریجینال برای فلوت ریکوردر تنظیم شده است اما نوازندگان سایر سازها نیز می توانند به راحتی آنها را نواخته و به خاطر بسپارند.

famous songs of the world

این مجموعه توسط مرکز موسیقی عارف به چاپ رسیده و گویا در بین 12 عنوان کتابی که این مرکز،همزمان پخش کرده ،فروش بهتری داشته است.

در ضمن طرح زیبای جلد را هنرمند گرامی آقای مهدی حسینی طراحی کرده اند که از ایشان سپاسگزاری میکنم.

در صورت استقبال مردم از این مجموعه جلدهای دیگری از آن منتشر خواهد شد.

 

لطفا نظر و پیشنهادتون رو بفرمایید

با سپاس

|+| نوشته شده توسط کاوه سروریان در جمعه 11 بهمن1387  |
 
 
بالا